تبلیغات
خوش آمدید - آرم سپاه مانع از شکار، میرشکار شد (ویژه عملیات بیت المقدس)
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

آرم سپاه مانع از شکار، میرشکار شد (ویژه عملیات بیت المقدس)

روایت منتشر نشده مرحله اول عملیات بیت المقدس از زبان عسکری ابراهیمی، معاون عملیات قرارگاه غدیر شمال کشور

"خواندن نماز در شرایط جنگ و گریز"

و خاطره ای جالب و خواندنی درباره:

"سردار علیجان میرشکار از فرماندهان دوران دفاع مقدس"

یک مقدار که عقب نشینی کردیم. سردار شهید حمیدرضا نوبخت را کنار یک پدافند چهارلول عراقی دیدم، به محضی که به او نزدیک شدم، از او پرسیدم: علیجان میرشکار به اینجا آمد؟ در جواب گفت: آره، ولی وقتی که به اینجا رسید شهید شد، خیلی افسوس خوردم، چون تا قبل از اینکه به شهادت برسد اصرار کردم برانکارد بیاوریم تا او را به عقب انتقال بدهیم ولی راضی نشد...


از راست: میرثابت/سردار علیجان میرشکار/ نصراله بابکی/سردار فتحعلی رحیمیان

تابستون پارسال بود که از طرف کنگره شهداء مازندران برای عملیات بیت المقدس می رفتیم از رزمنده ها مصاحبه می کردیم. یادم میاد یه روز صبح بود رفته بودم قرارگاه غدیر سپاه خدمت آقای عسکری ابراهیمی که معاون عمیات این قرارگاه بود و هنوز هم هست. به قیافه ش نمی خورد ولی خیلی آدم لوتی و خاکی بود با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی در اتاقشو قفل کرد و تقریباً دو ساعت با من از عملیات بیت المقدس درد و دل کرد. خاطرات جالبی گفت مخصوصاً از سردار میرشکار... حدوداً ده روز پیش برای یادواره شهیدان محمدزاده به شهرستان محمودآباد رفته بودم که اونجا سردار میرشکار رو دیدم یهو یاد خاطرات عسکری ابراهیمی که در مورد ایشون گفته بود، افتادم. با سردار صحبت هایی در مورد شهدا و فضای مجازی کردم و خیلی هم ایشون راهنماییم کرد. اون شب برام بیاد ماندنی شد چون موقع نماز مغرب وعشاء تو صف نماز جماعت، نماز رادر کنار سردار خواندم، خیلی سعادتمند بودم، در حین نماز سرفه های پیام رسان سردار که از عارضه شیمیایی بود فکرم رو برد به جبهه ها، بیاد نمازهای بی ریای شهدا و رزمنده ها. خدا ایشون رو برای ما نگه داره. تصمیم گرفتم در آستانه سالروز عملیات بیت المقدس خاطرات عسکری ابراهیمی رو نشر بدم. امیدوارم لذت ببرید. (پیروزپیمان)

در عملیات بیت المقدس اغلب رزمندگان منطقه3 (گیلان و مازندران) در تیپ37 نور، تیپ بیت المقدس و تیپ کربلا حضور داشتند. بعد از این عملیات، تیپ 25 کربلا میعادگاه رزمندگان شمالی شد. بنده در این عملیات در تیپ بیت المقدس،گردان شهید دستغیب حضور داشتم. موقعیت ما در کارخانه نورد اهواز، تقریباً روبروی پادگان حمید بود. فرماندهی این گردان را سردار شهید حمیدرضا نوبخت به عهده داشت. فرمانده تیپ دکتر علی اصغر بیگی و جانشین اش حاج احمد کوهستانی بود. فرماندهی گروهان ما را آقای محمد بلوکی از بچه های رشت به عهده داشت و جانشین اش هم سردار میرشکار بود. بنده هم به عنوان فرمانده دسته تو همین گروهان انجام وظیفه می کردم.

ازراست: سردارصحرایی/سردارمیرشکار/سرلشکرشهیدطوسی/سردارحجت الله حیدری/نفرپشت به تصویر:سردار علی اکبرنژاد

شب عملیات به محض اینکه رمز عملیات گقته شد، بچه ها با نوای تکبیر و ذکراهل بیت شروع به تیراندازی کردند، پدافند عراقی ها که روی کانال بود با هجوم ما، شروع کرد به تیراندازی. شاید بیست یا سی متر جلو نرفته بودیم که همین پدافند ما را زمین گیر کرد. همه تو کانال پشت هم خوابیدیم، سردار شهید نوبخت هر چه فریاد می کشید، بلند شوید بروید خط را بگیرید، کسی بلند نمی شد، وضعیت تیراندازی پدافند طوری بود که کسی جرأت نمی کرد سرش را بلند کند. ایشان خودشان بلند شدند و از ته ستون آمدند، حتی پشت من و چند تا از بچه ها را لگد کردند و با صدای بلند گفتند: بلند شوید خط باید گرفته شود. با یک اراده قوی و با یاد خدا بلند شدیم و به سمت آن پدافند یورش بردیم و سنگر پدافند را متلاشی کردیم. بالاخره خط اول دشمن توسط ما تصرف شد. اما دشمن هنوز از سمت راست و چپ، با دوشکاها و تیربارها ما را هدف قرار می دادند.

ایستاده از راست: سردارمیرشکار/دکتر بارانی/شهیدصمد اسودی/جانباز سردار بابایی/شهیدحاج حسین بصیر/شهید حمیدرضا نوبخت/سردار علی اکبرنژاد/شهیدسبزعلی خداداد/غلام خرمی

نشسته از راست: ابراهیم فخاری/.../شهید یوسف سجودی/دکتر ابن علی رضی پور

فرمانده گروهان ما (آقای بلوکی) از هر دو پا تیر خورده و استخوان پایش خرد شده بود ولی با همان وضع داخل کانال نشسته بود. هوا هم تاریک بود. رفتم کنارش، گفتم: چی شد؟ گفت: هر دو پایم تیر خورده و نمی توانم راه بروم. یک مقدار دلداری اش دادم و راهنمایی اش کردم تا خودش را به خاکریز خودی بکشاند تا امدادگران او را به عقب انتقال دهند.

باید خط اول را تثبیت می کردیم و با آن گروهانی که به پادگان حمید رفته بود ملحق می شدیم، لازمه اش این بود که سنگرهای عراقی را پاکسازی کنیم. یک مقدار نارنجک خودمان داشتیم و یک مقداری را هم از سنگر عراقی ها گرفتیم. وقتی کنار یک سنگر رفتیم، تا با نارنجک آن را پاکسازی کنیم، یک عراقی داخل سنگر بود، او زودتر از ما نارنجکی انداخت و غافلگیرمان کرد. در همین لحظه شهید شهرام قلی پور (از شهدای بابلسر) هم که رفته بود یکی از سنگرهای عراقی را پاکسازی کند. یک سرباز بعثی از سنگر بیرون آمد و به او تیراندازی کرد. دو تیر به دست اش خورد. من با چفیه ام دستش را بستم و به او گفتم: پشتم می سوزد. نگاه کن ببین چی شده؟ پیراهنم را بالا زدم، او وقتی پشتم را دید، گفت: یک ترکش پشتت را خراش داده، گفتم: عمقی که نیست، پس بی خیال.

در همین حین سردار میرشکار را دیدم که سرش را از سنگر بیرون آورد. به او گفتم: علیجان سرت را بیرون نیاور، تو را می زنند، گفت: نه! مواظب هستم، تو دسته ات را بگیر و جلوتر برو، همین جور که حرکت می کنی به یک درختی می رسی، همانجا مستقر شو. ساعت یک بامداد بود که از او خداحافظی کردم. ما در آن تاریکی درخت را رد کردیم و دو، سه کیلومتر جلوتر هم رفتیم.

ما نیروهای دسته3 از گروهان2، بودیم که به جلو می رفتیم. به جایی رسیدیم که از حد و خط مان خیلی جلوتر بود. به خاکریز عراقی ها که رسیدیم، آن طرف خاکریز که سمت خودیمان بود، سنگر گرفتیم. حالا تانک های دشمن از سمت راست آمده بودند و راه را برایمان سد کرده بودند. روبروی ما پادگان حمید بود. تانک ها جلو آمده بودند. حالا نه راه برگشت به پشت را داشتیم و نه راه رفتن به جلو، از سه طرف، خاکریز را محاصره کرده بودند. درست ساعت دو بامداد بود.

با سردار میرشکار تماس گرفتم؛ بی سیم چی اش گفت: او را پیدا نمی کنم، احتمال دارد زخمی شده باشد.

با سردار شهید نوبخت تماس گرفتم و وضعیت را توضیح دادم گفتم: از سه طرف محاصره شدیم، فقط راه بازگشت به عقب باز است، که آنجا هم میدان مین است. ایشان گفت: من در حال حرکت به سمت پادگان حمید هستم. وضعیت ما هم مشخص نیست، شما هر کاری می توانید انجام دهید.

هوا داشت روشن می شد، نماز هنوز قضا نشده بود. نماز را با حالت نشسته و با تیمم خواندیم. من آن نماز را هیچ وقت فراموش نمی کنم، البته کنار خانه ی خدا هم نماز خواندم اما آن نماز صبح با هیچ نماز دیگری برابری نمی کند. هوا که روشن شد دشمن پاتک را شروع کرد. آنقدر به آنها نزدیک بودیم که از آن سمت خاکریز، صدای عراقی ها را می شنیدیم. از سمت راست، تانکها آمدند و با خاکریز جفت کردند. روبروی پادگان حمید هم تانکها نزدیک شده بودند. به بچه ها گفتم: یک راه بیشتر نداریم. حتماً باید آن تیربار عراقی را بزنیم تا راه را باز کنیم، وگرنه یا همگی اسیر می شویم یا شهید. بچه ها مصمم شدند که تیربار را بزنند. اگر یک تیر شلیک می کردیم عراقی ها متوجه موقعیت ما می شدند. با این وضع تیراندازی نمی توانستیم بکنیم. هوا کاملاً روشن شده بود، ما اطراف خودمان را می دیدیم، با شهید نوبخت تماس گرفتم و گفتم: دشمن به پادگان حمید نزدیک شده ما داریم به سختی بر می گردیم. خیلی التماس کردم، به قول شهید نوبخت خیلی زار زدم، که ما را نجات بدهید. شاید تا یکی دو ساعت دیگر نتوانیم مقاومت کنیم. ایشان هم قطع امید کرد و به من گفت: شما هرکاری می توانید، انجام دهید، ما هم داریم به عقب بر می گردیم. تانک های دشمن بین ما و شما قرار دارند. از دست ما کاری بر نمی آید.

گفتم: ما از اینجا نمی توانیم تیراندازی کنیم، اما شما می توانید. بعد از کمی مکث که احتمال دارد چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، گفت: یک گروهان به سمت شما می فرستم. وقتی گروهان کمکی نزدیک ما شد، تیربار عراقی را مورد هدف قرار دادند. ما هم روحیه گرفتیم و به سمت تیربار شلیک کردیم. تیربار عراقی خاموش شد، ما سریع خودمان را به گروهان کمکی رساندیم و از محاصره خارج شدیم.

از راست:سردارشهید ناصر بهداشت (فرمانده گردان حمزه لشکر25کربلا)/سردارشهید حمیدرضا نوبخت (فرمانده گردان مالک و تیپ3 لشکر25کربلا)

حدود دویست تا از تانکهای عراقی از جاده اهواز،خرمشهر به صورت دشت بانی آرایش گرفته بودند. یک مقدار که به عقب آمدیم، فشار تانکها خیلی زیاد شد. من تا آن لحظه آر پی جی دستم نگرفته بودم. البته دیده بودم که چه طوری شلیک می کنند. وقتی دیدم تانکها دارند می آیند، می دانستم کلاش دیگر کارایی ندارد، انداختمش و آر پی جی ای که آنجا افتاده بود را برداشتم. ذکر خدا و اهل بیت می گفتم تا تانکهایی که به سمت ما می آیند را بتوانم بزنم.

چند جنازه عراقی آنجا افتاده بود یکی را دیدم که زخمی و بدحال کنار خاکریز با حالت نیمه سجده افتاده است. دهان و گلویش پر از خون بود و خس خس می کرد، یک تیر به فکش خورده بود و یک تیر هم به گردنش. یکی از نیروها پیش من آمد و گفت: این کیه؟ گفتم: عراقیه، ولش کن، داره می میره. بسیجی اسلحه اش را گرفت، رفت بالای سرش، می خواست خلاصش کند تا زجر نکشد. من اسلحه اش را زدم کنار و گفتم: ولش کن، بذار خودش بمیره. تانکها را ببین که دارند پیشروی می کنند. ولی بالای سرش ایستاد و کنار نرفت. یهو دیدم آن مجروح سرش را بالا آورد و نگاهی به من کرد، اینبار با دقت به بدن و صورتش نگاه کردم، دیدم دارد با دستش اشاره به جیب سمت چپ پیراهن اش می کند. خوب نگاه کردم دیدم لباس فرم سپاه به تن دارد. از بس این لباس خاک گرفته بود، معلوم نبود لباس عراقی است یا سپاهی. باز هم شک داشتم، وقتی دیدم سمت چپ پیراهنش آرم سپاه دارد شکم برطرف شد. از بس صورتش ورم کرده بود اصلاً قابل شناسایی نبود. یک لحظه احساس کردم کمی شباهت به میرشکار دارد. گفتم: علیجان تو هستی؟ سرش را به علامت مثبت پایین آورد. آر پی جی را زمین گذاشتم و کمی با او صحبت کردم ولی او نمی توانست جوابم را بدهد. دسته4 گروهان ما امدادگر بودند. صدایشان زدم تا میرشکار را به عقب ببرند ولی او با دست اشاره کرد که نمی خواهد، خودم بر می گردم. شما به جلو بروید و با عراقی ها درگیر شوید. خودش با آن حال وخیم به سمت عقب رفت. ما هم با عراقی ها درگیر شدیم.

اولین آر پی جی ای که شلیک کردم به تانک نخورد. بچه ها هم شروع کردن به شلیک. وقتی آر پی جی می زدیم، تانکها متوقف می شدند و نزدیک خاکریز نمی آمدند. حدوداً پنجاه متر عقب نشینی هم کردند ولی دست از شلیک بر نمی داشتند. با شهید نوبخت دوباره تماس گرفتم. به من گفت: هرجوری هست از کنار همین خاکریز به سر کانال بیایید، من منتظر شما هستم. عراقی ها به فاصله ده متر، ده متر برای خودشان سنگر بلوکی درست کرده بودند. دیدم یک نفر از آن طرف خاکریز ما را با تیر می زند. به اسداله قاسم زاده گفتم: برو نگاهی به پشت خاکریز بنداز. اسداله به همراه پسرخاله اش شهید عابدین پور(از شهدای بابلسر) سی یا چهل متر ازمن دور نشده بودند که مرا صدا زدند: عسکری اینجا یک سنگر است که صدای تیر از آنجا می آید. گفتم: با احتیاط بروید، ببینید چه خبر است. به محض اینکه آنها وارد سنگر شدند، فرد عراقی متوجه آنها شد و یک تیر شلیک کرد که به قلب شهید عابدین پور خورد و ایشان شهید شد، همان تیر از قلبش رد شد و به بازوی اسد اله خورد. اسداله با صدای بلند گفت: عسکری بیا من تیر خوردم. من به طرفش دویدم. گفت: یکی تو سنگر کمین کرده. با احتیاط داخل سنگر را نگاه کردم. با هماهنگی بچه ها، او را زدیم.

یک مقدار که عقب نشینی کردیم. سردار شهید حمیدرضا نوبخت را کنار یک پدافند چهارلول عراقی دیدم، به محضی که به او نزدیک شدم، از او پرسیدم: علیجان میرشکار به اینجا آمد؟ در جواب گفت: آره، ولی وقتی که به اینجا رسید شهید شد، خیلی افسوس خوردم، چون تا قبل از اینکه به شهادت برسد اصرار کردم برانکارد بیاوریم تا او را به عقب انتقال بدهیم ولی راضی نشد. با حرف های شهید نوبخت، باورم شد سردار میرشکار شهید شده و خیلی ناراحت بودم ولی مدتی بعد فهمیدم ایشان زنده هستند و خداوند متعال خواست او همچنان تا به امروز زنده باشد و به اسلام و انقلاب همچون یک خادم و نوکر در مکتب علوی خمینی(ره) سربازی کند. کسی هم که خبر شهادت میرشکار را به من داد خودش آسمانی شد و به خیل عظیم کاروان شهدا پیوست.

آن روز آنقدر فشار دشمن زیاد شده بود که ما ساعت دو بعد از ظهر عقب نشینی کردیم و روی خاکریز خودمان قرار گرفتیم. ولی در مراحل بعد با رشادت فرزاندان شیعی مکتب حسین(ع) که به ندای مولای زمانشان لبیک گفته بودند، شهر خرمشهر آزاد شد و این پیروزی تا به امروز بر تارک میهن اسلامی مان می درخشد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

ازراست: سردارمیرشکار/سرلشکرشهیدطوسی/سردارحجت الله حیدری/سردار علی اکبرنژاد/سردارصحرایی/سرلشکرشهیدحاج حسین بصیر

سردار علیجان میرشکار فرمانده گردان مالک و تیپ دوم لشکر 25 کربلا در دوران دفاع مقدس و امروز هم افسر جنگ نرم با وبلاگ: مَرکا (www.marka.mihanblog.com)

شادی روح همه شهدا فاتحه ای با صلوات...

این داستان نیست، مظلومیت سربازان روح اله است، پس ادامه دارد تا ظهور...



نوشته شده توسط :حسن اسدی
شنبه 20 آبان 1391-03:48 ب.ظ
نظرات() 

jocuri cu mario
پنجشنبه 10 اسفند 1396 08:09 ب.ظ
در حال حاضر به نظر می رسد مانند وردپرس بهترین پلت فرم وبلاگ نویسی در حال حاضر وجود دارد.
(از آنچه خوانده ام) آیا این چیزی است که شما در وبلاگ خود استفاده می کنید؟
livejasmin credit hack generator
جمعه 4 اسفند 1396 03:58 ق.ظ
این اولین بار است که من اینجا بازدید می کنم و من واقعا تحت تاثیر قرار گرفته ام که همه را در یک مکان خواندنی می بینم.
dabs
دوشنبه 30 بهمن 1396 10:40 ب.ظ
من از آن لذت می برم که معمولا بچه ها هستند. از این قبیل کارها و نمایشهای هوشمندانه!
بچه های آثار فوق العاده ای را نگه دارید، من بچه های شما را گنجانده ام
به وبلاگ من
top farm cheats
شنبه 28 بهمن 1396 09:52 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my website so i came to “return the favor”.I am trying to find things to improve my web site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
free Nintendo Switch
پنجشنبه 7 دی 1396 06:18 ب.ظ
خیلی باحال! برخی از نکات بسیار معتبر! من از شما قدردانی میکنم
این پست و همچنین بقیه سایت بسیار خوب است.
cam4 token hack 2016 mac
سه شنبه 21 آذر 1396 11:22 ب.ظ
من کنجکاو هستم که بلاگ پلتفورم را با شما درمیان بگذارم؟
من با مشکلات جدیدی روبرو هستم
سایت و من می خواهم چیز بیشتری را از دست بدهم.

آیاشما هیچ توصیهای دارید؟
clash royale generator
پنجشنبه 16 آذر 1396 10:44 ب.ظ
من واقعا خوشحالم که این پست های وبلاگ را بخوانم
که حمل و نقل از حقایق با ارزش، تشکر
برای ارائه این آمار.
std testing cost
پنجشنبه 18 آبان 1396 08:21 ب.ظ
فقط چیزی که من دنبالش بودم WOW بود اینجا با جستجو برای تست آمده است
best psychic medium reading
شنبه 13 آبان 1396 09:15 ب.ظ
کیه این وبلاگ فوق العاده است من واقعا دوست دارم خواندن مقالات شما.

نگه داشتن کار بزرگ! شما قبلا می دانید، تعداد زیادی از مردم در جستجوی این اطلاعات هستند
شما می توانید به آنها کمک کنید تا حد زیادی.
best psychic medium
شنبه 13 آبان 1396 09:08 ب.ظ
یک سهم قابل توجه! من فقط این را روی آن گذاشتم
یک همکار که تحقیق کمی در مورد این انجام داده بود.
و او واقعا صبحانه بخورد چون من آن را کشف کردم
برای او... لول بنابراین اجازه بدهید این را به....
ممنون بابت غذا!! اما آره، برای صرف هزینه
زمان صحبت در مورد این موضوع اینجا در صفحه وب شما.
ask a psychic question
شنبه 13 آبان 1396 08:54 ب.ظ
با تشکر، من فقط به دنبال اطلاعات در مورد این موضوع است
برای یک لحظه و به شما بزرگترین من تا به حال آمده است.
با این حال، چه چیزی در مورد خط پایین؟
آیا شما در رابطه با عرضه مثبت هستید؟
free chaturbate hack
چهارشنبه 10 آبان 1396 01:16 ق.ظ
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added"
checkbox and now each time a comment is added I get three
emails with the same comment. Is there any way you can remove people
from that service? Many thanks!
cheap phone psychic readings
دوشنبه 8 آبان 1396 03:10 ب.ظ
Everything said was very logical. However, what about this?

what if you wrote a catchier post title? I mean, I don't wish to tell you how to run your website, however
suppose you added a title that grabbed folk's attention? I mean خوش آمدید - آرم سپاه مانع از شکار، میرشکار شد (ویژه عملیات بیت المقدس)
is kinda plain. You should glance at Yahoo's home page and see how they write post titles to
get people interested. You might add a related video or a picture or two to get people
interested about everything've got to say.
Just my opinion, it might bring your blog a little livelier.
real psychics
دوشنبه 8 آبان 1396 01:39 ب.ظ
وبلاگ بسیار پر انرژی، من آن را دوست داشتم. آیا بخش 2 وجود خواهد داشت؟
std testing centers
دوشنبه 8 آبان 1396 01:05 ب.ظ
پست بسیار خوبی است من فقط بر وبلاگ شما تکان دادم و می خواستم این را بگویم
من واقعا لذت بردن از گشت و گذار در اطراف پست های وبلاگ شما. در هر صورت من به اشتراک شما اشتراک می کنم و امیدوارم
شما خیلی زود نوشتید
cheap phone psychics
دوشنبه 8 آبان 1396 12:47 ب.ظ
اگر بخواهید از این قطعه نوشتاری یک معامله بزرگ دریافت کنید
سپس شما باید چنین استراتژی هایی را برای وب سایت شما به دست آورید.
phone psychic reading
دوشنبه 8 آبان 1396 12:42 ب.ظ
بخش زیبا از محتوا. من فقط بر روی وبلاگ شما و در سرمایه ی رأی گیر افتاده بودم که ادعا می کردم
که من واقعا از پست وبلاگ خود لذت بردم.
به هر حال من به فید های شما مشترک خواهم شد و حتی دستاوردهای شما را نیز به شما می دهد
به طور مداوم سریع
std screening
دوشنبه 8 آبان 1396 12:39 ب.ظ
چطوری من درک می کنم این نوع از موضوع نیست، اما من تا به حال
بپرس آیا یک وبسایت به خوبی ایجاد شده مانند خود شما نیازمند عظیم است؟
مقدار کار من با نام تجاری جدید برای مدیریت وبلاگ، اما من در مجله من هر روز بنویسید.
من می خواهم یک وبلاگ بنویسم تا بتوانم تجربه شخصی ام را به اشتراک بگذارم
و احساسات آنلاین. لطفا اجازه دهید من را بدانید اگر شما دارید
توصیه یا راهنمایی برای صاحبان وبلاگ نویس مشتاق جدید.
متشکرم!
std clinics near me
دوشنبه 8 آبان 1396 08:47 ق.ظ
من این سایت را از خدمت خود دریافت کردم که درباره این سایت به من گفت
و در حال حاضر این بار از این وبسایت بازدید میکنم و مطالب بسیار مطالب آموزنده را در اینجا خواندم.
myfreecams token generator
شنبه 29 مهر 1396 11:12 ب.ظ
با توجه به مطالب و مقالات بسیار زیاد، شما تا به حال هر گونه مشکلی از پلاگین یا نقض حق نسخه برداری را رعایت کرده اید؟ سایت من دارای محتوای منحصر به فردی است که من خودم یا برونسپاری آن را نوشته ام اما به نظر می رسد بسیاری از آن ها ظاهر می شوند
تا تمام اینترنت بدون مجوز من آیا می دانید هر راه حل برای جلوگیری از محتوا
خراب شده؟ من مطمئنا از آن قدردانی میکنم
real psychic readings
چهارشنبه 19 مهر 1396 11:07 ب.ظ
من فکر می کنم مدیر این وب سایت به شدت سخت تلاش می کند تا از سایت خود استفاده کند، زیرا در اینجا هر کدام
اطلاعات مواد با کیفیت است.
salleycazarez.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 05:59 ق.ظ
Excellent article. I am going through a few of these issues as well..
How can you get taller in a week?
جمعه 6 مرداد 1396 05:53 ب.ظ
This post is really a nice one it assists new web visitors, who are
wishing in favor of blogging.
vondalagard.weebly.com
پنجشنبه 29 تیر 1396 07:57 ق.ظ
These are in fact great ideas in on the topic of blogging.
You have touched some fastidious factors here. Any way keep up wrinting.
leg an foot pain
چهارشنبه 14 تیر 1396 06:23 ب.ظ
Hello, Neat post. There's a problem along with your web site in web
explorer, could test this? IE nonetheless is the market
leader and a huge part of folks will omit your great writing because of this problem.
romainegaar.soup.io
دوشنبه 12 تیر 1396 07:19 ب.ظ
Yes! Finally someone writes about foot pain and numbness.
crabbyentrant740.snack.ws
یکشنبه 11 تیر 1396 09:27 ب.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet visitors, its really really nice piece
of writing on building up new web site.
julianvuturo.hatenablog.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 07:45 ق.ظ
It is perfect time to make a few plans for the longer term and it is time to be
happy. I have learn this post and if I could I want to suggest
you few fascinating things or suggestions.

Perhaps you could write subsequent articles regarding
this article. I want to learn more issues approximately
it!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 06:33 ب.ظ
I'm not positive the place you are getting your info, however good topic.

I must spend some time learning more or working out more.
Thanks for fantastic information I was on the lookout for this information for my mission.
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 06:47 ق.ظ
My developer is trying to persuade me to move to .net from
PHP. I have always disliked the idea because of the expenses.
But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on a
variety of websites for about a year and am anxious about
switching to another platform. I have heard very good things about blogengine.net.
Is there a way I can import all my wordpress content into it?
Any kind of help would be greatly appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






نمایش نظرات 1 تا 30